انصارالله: حسابِ صندل و کراوات هادی ابراهیمی
مظلومیت، روزی که شمشیر از نیام بکشد، دست دشمن نمیافتد! نگویید شعار است. شعار را آدم در راهپیمایی میگوید و برمیگردد سرِ زندگیاش؛ اما این جمله، برنامهٔ کارِ یک ملت است. برنامهٔ زندهماندن و در دنیایی که برای زندهماندن، ویزا و پروانه و مجوز میخواهند، این ملت جنسش را بیپروا به بازار آورد و بازار از او خرید. دو سال پیش، بچههای ستاد کنگرهٔ شهدای مازندران، در محضر امام شهید؛ اتاقِ ساده، آن صحبتهای ماندگار و تاریخیِ امام شهید از یمنیها؛ من آن روز در سکوت و حیرت نشستم و فقط نظاره میکردم ؛ غافل از اینکه آن حرفها چند سال بعد در همین روزها، در بندر و جزیره، تبدیل به حسابوکتاب میشود. حالا بنشین این را بخوان، ما همیشه بعد میفهمیم؛ مثل کسی که چتر را بعد از خشک شدن باران میخرد. و اما یک چیز را نبايد فراموش کرد: پایهگذار جبههٔ مقاومت همین امام شهید ما بود. قبل از او، مقاومت واژهای بود که در روزنامههای خودمان خرج میکردیم خامنهای کبیر از این کلمه یک مکتب ساخت؛ مکتبی که مرز نمیشناسد، پاسپورت نمیخواهد، فقط پشت مظلوم میایستد. آقایانِ تحلیلگر در گعدههای روشنفکری از شنیدنش دلخور میشوند؛ شنیدنش لازم نیست، دیدنش کافی است. حالا برویم سراغ یمن. مردمی که کفششان صندل است؛ همان صندلِ بازارِ خودمان، نه استارتاپ، نه شرکتِ دانشبنیانِ با تخفیفِ مالیاتی و از هیچ، موشک ساختند. بنشین حساب کن آقاجان: پول نداشتند، نفت نداشتند، تکنولوژی نداشتند، حتی آب نداشتند. یک چیز داشتند: حاضر نبودند سر خم کنند. تمامش همین. یعنی ملتی که در بودجهٔ سهسالهاش هیچ ردیفی برای خم شدن تعریف نکرده بود.و بگذار یک چیز را همینجا برای همیشه روشن کنم: صندل، لنگهکفشی نیست که آدم را کوچک کند؛ سندِ شرافت است.