تحلیلی بر رمان تنهایی پرهیاهو؛
قاتلی که کتابها را میبلعید رمان «تنهایی پرهیاهو»آزمایشگاهی برای دریدن زبان و واکاوی تضاد میان حافظه و نابودی است. در این تحلیل، به سراغ دنیای هانتیا میرویم؛ مردی که در میانهی کاغذ،نقش یک «قاتلِ کتاب» و «آخرین کشیشِ واژگان» معلق است تا در نهایت، خود به بخشی از آن بافهی خاموش تبدیل شود. اگر رمان را با دقت بررسی کنیم، دستگاه پرس کاغذ بهظاهر قلب رمان است و چند لایه دارد: لایهی سیاسی، لایهی معنایی، لایهی وجودی و لایهی واسازی. بافهی کاغذ در پایان، یک مقبرهی الفبایی است، چراکه واژهها در آن دفناند و این مهم را درون خود دارند. یعنی پارادوکس، دقیقاً همان لحظهی دریدیایی است که معنا نه از انسجام، بلکه از فروپاشی انسجام متولد میشود. «تنهایی پرهیاهو» پارادوکس حضور و غیاب است. نام کتاب که، به نظرم، اغلب در ورود به داستان است، خودش بهتنهایی یک «اکسیمورون» واسازانه است. تنهایی در این رمان به معنای «سکوت» است؛ اما «تنهایی پرهیاهو» یعنی تنهایی آکنده از صداهای دیگران، مانند کتابها، مردگان و نویسندگان. غیاب واقعی دیگری در حضور هزاران دیگری متنی وجود دارد. سکوت بیرونی در برابر سلطهی درونی