همه اخبار
خداکند وقت جهاد جانمانیم
بچه بغل، شل و وارفته وارد حسینیه خواهران شدم. یکی از دوستانم که از قیافهام کل ماجرا را خوانده بود، نگران سمتم آمد و گفت خوبی؟! بغضم شکست و گریه کردم. محکم مرا بغل کرد و گفت: «ما مادرها همیشه اینجور وقتا جا میمونیم، خداکنه وقت جهاد جانمونیم.»