در میان سطرهای «آخرین شاهدان»؛
جنگ، پیش از آنکه آدمها را بکشد، کودکیشان را میکشد این شاید یکی از دردناکترین چیزهایی باشد که «آخرین شاهدان» به آدم یاد میدهد؛ اینکه کودکان از جنگ فقط بمب و گلوله و خانههای ویرانشده را به خاطر نمیسپارند. گاهی چیزی به این کوچکی در حافظهشان میماند؛ دستی که نبود، آغوشی که پیدا نمیشد، نیمکتی که جایی برای نشستن روی پای یک غریبه داشت. این کتاب، با تمام سادگی و روانی و البته دردمندیاش، با پختگی قابل ملاحظهای پاسخ این سوال است. پاسخی که میتواند صاف کوبیده شود در صورت تمام سیاستمدارانی که جنگ را نمادی از نجات میدانند! اما نمیدانند کودکی که جنگ، مادرش را از او دزدیده دیگر اهمیتی به شعارها نمیدهد. مثل «مارینا کاریانووا»ی چهار ساله که این روزها کارمند سینما و یکی از راویان کتابست اما فیلم زجرآلود زندگی کودکیاش هیچوقت از خاطرش نمیرود:«همیشه گرسنه بودم؛ اما بیش از آن، تشنه این بودم که کسی بغلم کند ... نوازشم کند ... آغوشِ باز کم پیدا میشد. دورتادور ما جنگ بود و همه غم و غصه داشتند. در خیابان قدم میزدم ... جلوتر از من، مادری بچههایش را راه میبرد. یکی را بغل گرفته بود؛ این را