در میان سطرهای «دختر شینا»؛
این دلتنگیها هیچوقت از جبهه برنمیگردند جنگ شاید مردها را به جبهه ببرد، اما همیشه فقط مردها را زخمی نمیکند. بعضی زخمها برمیگردند؛ مینشینند پشت سفره، کنار تخت بچهها، در اتاقی که یک نفر کم دارد و سالها بعد، میان چند صفحه کتاب، دوباره دهان باز میکنند این کتاب، روایت زنی است که جنگ را در جبهه ندیده، اما اثر گلولههایش را سالها در خانهاش زندگی کرده است. زنی که هر بار همسرش میرفت، بخشی از آرامشش را همراه او میفرستاد و هر بار که برمیگشت، انگار دوباره خودش را پیدا میکرد. تا یک روز که دیگر برنگشت. بعد از آن، کتاب شکل دیگری پیدا میکند. دیگر خبری از انتظار برای صدای قدمهای ستار نیست؛ حالا یک جای خالی واقعی وسط زندگی قدمخیر افتاده. جای خالی مردی که پنج فرزند از او به جا مانده و زنی که باید هم مادر باشد، هم پدر، هم پناه. شاید هم سختترین قسمت «دختر شینا» همینجاست؛ جایی که میفهمی شهادت برای یک نفر اتفاق میافتد، اما فقدانش برای یک خانواده، سالها ادامه پیدا میکند. یک نفر میرود و چند نفر باید با «نبودنش» زندگی کنند. قدمخیر، اما اهل نمایش دادن رنجش نیست. دردش را آنقدر ساده تعری