روایتی از کربلای هفت؛
مردی که تا پای اعدام رفت اما نشان فتح گرفت یکی از این خاطرات مربوط به هوای سرد منطقه در کردستان است، فاصله میان تفریح و خطر به چند لحظه محدود میشود؛ بازی با گلولههای برف آغاز میشود و با شنیدن صدای خمپاره و توپ، جای خود را به پناهگرفتن در سنگر میدهد: «روزهایی که هوا مناسب میشد و برف نمیبارید، بساط سرسره بازی و برف بازی به راه بود، بچهها دو گروه می شدند و با برف یکدیگر را آنقدر میزدند تا یک گروه از موضعش عقب کشیده و شکست بخورد مولف کتاب، محسن کمالی طوری مینویسد که انگار یک رفیق قدیمی و خاکی کنارت نشسته، چایی دستش گرفته و دارد برایت از روزهایی میگوید که مرگ هر لحظه بالای سرت بوده، اما بچهها آنقدر شیطنت و رفاقت داشتند که انگار خبری از جنگ نیست. این کتاب، نمایشی است از تقابل همیشگی «جبهه» و «شهر»؛ جایی که رزمندهها در خط مقدم با کمترین امکانات معجزه میکردند و در شهر، عدهای درگیر مسائل روزمره خود بودند. یکی از جذابیتهای اصلی کتاب، توصیف دقیق «جنگ مهندسی» و خلاقیتهای رزمندگان در دل یک ساختار نظامی خشک است. اینجا خبری از امکانات7 مدرن نیست؛ بچهها با بشکههای پلاستیکی ۲۰ لیتر