همه اخبار
صوت | هیچ مهربانی بیاثر نمیماند
اتوبوس تقریباً پرشده بود مردی جوان با عجله سورا شد و روی تنها صندلی خالی کنار پنجره نشست. یک روزکاری سخت را پشست سر گذاشته بود حوصله هیچ چیز را نداشت، چند ایستگاه بعد پیرزنی سوار شد یک کیسه کوچک خرید در دست داشت اما هیچ صندلی خالی وجود نداشت. مرد جوان او را دید چند ثانیه با خودش کلنجار رفت خسته بود اما بلاخره بلند شد و جایش را به پیرزن داد.