همه اخبار
عکس نوشته | روایتی از لحظههای آخر زندگی دومین جاویدالاثر مدرسه میناب
لحظههای آخر تمام رفتارهایش عجیب شده بود. لباسهایش را پوشید، کفشهای مورد علاقهاش را با دستان کوچک خودش شست و کنار گذاشت. وقتی میخواست کتانی زنگ ورزشش را بپوشد، یک لنگه آن را گوشهای از حیاط انداخت و از پدرش خواست آن را برایش بیاورد. هیچکس نمیدانست که تا دقایقی بعد، از مسیحا فقط همان یک لنگه کفش و یک مشت خاکستر باقی میماند.