غزه؛ سرزمینی که در آن پیامبر میروید؛ «ایوب»های بلاکشیدهی شکرگزار
جنس ایمانشان را فقط لابهلای صفحات و آیههای قرآن میتوانی ببینی؛ وقتی تکهپارههای عزیزانِ خونینِ خود را میبینند و جای جاندادن از اندوه و شِکوه و گلایه از نگونبختی و غربت و بیکسی، به خاک میافتند و «الحمداللهگویان» سجده میکنند. مثل پدر شهید «عبیده مرتجی» که وقتی خبر شهادت جوان رشیدش را شنید و پیکرِ غرقِ در خونِ او را دید، به سجده افتاد و با چشمانی تر و قلبی شرحهشرحه خدایش را ستایش کرد! مثل تمام مردم غزه که از هزار و اندی روز پیش، در آوار و آتش و مرگ و بیماری و قحطی غوطهورند و مصیبتِ دربهدری میکِشند و باز لب میگشایند و میگویند: «حسبی الله»! چقدر پیامبرگونهاند این امت اساطیری فلسطینی! چقدر شبیه ایوبِ پیامبر؛ که مال و فرزند و سلامتش ضایع شد و بدنش کرم افتاد و امتش از بوی تعفن او بینیهایشان را گرفته، او را به مزبله بردند، اما ایوبِ نبی باز لب به گلایه نگشود و جز گُل شُکر روی لبانش جوانه نزد! اصلا «غزه» خودش یکپا ایوبِ نبی است؛ تجسمی از رنج و بلا و صبر و شُکر و مقاومت!... در غزه، در هر وجب پیامبری روییده است... غزهایها که داغ اِشغال سرزمین مادری از ۸۰ سال پیش سرنوشتشان را