همه اخبار
ما را به سختجانی خود این گمان نبود
دقایق پایانی مراسم وداع، توی حیاط مصلی ایستاده بودم و نگاهم به جایگاه بود. نمیفهمیدم چه اتفاقی دارد میافتد. دیگر تابوتهای پایینی را نمیدیدم. زل زدم بهشان و دیدم تابوت کوچک زهرا هم از دیدم خارج شد. فهمیدم پرده جایگاه دارد برای آخرین بار بالا میرود. یک نفر بلندبلند گریه میکرد و دیگری دودستی توی سرش میزد.