نگاهی به رمان جنگی که در آن هیچ گلولهای شلیک نشد؛
بیایید قاچ آخر را با هم بخوریم ماجرای کتاب از نامهنگاریهای «امیر» با زنش «لیلا» شروع میشود؛ از کجا به کجا؟ از مناطقجنگی اهواز به تهران، جایی که محبوب خانه دارد و به قول نویسنده با چادر سفید گلگلی و لپهای صورتی، پشت در نیمهباز حیاط، منتظر او نشسته است. ️کتاب «قاچ آخر» که نوشته «حمید بابایی» است از این نوع کتابهاست؛ دستتان را میگیرد و میبرد به دنیایی که آدمهایش آنقدر شبیه خودمان هستند که نمیتوان به روزمرگیها و خودشان بودن، نخندید. اصلا همان عکس قاچهای خربزه روی جلد و اسم کتاب، به تنهایی آنقدر کشش دارد که برای از میان کتابهای قفسه بیرون کشیدنش وسوسه شوید. ️«قاچ آخر» با زبان خودمانی، جملههای کوتاه و طنزهای پیدرپی نوشته شده که مخاطب را دلزده نمیکند. انتخاب راوی اول شخص هم کمک چشمگیری به برقراری حلقه ارتباطی نزدیک بین مخاطب و راوی کرده و باعث میشود که در جایجای کتاب، شخصیت «امیر» را برشی از خودمان، زندگیمان و حتی رفتار اطرافیانمان ببینیم و در سریعترین زمان ممکن، یک همذاتپنداری قابل درک را با او شکل بدهیم؛ اتفاقی که شاید دلیلش به میان آوردن آدمهای زندگیهای معمول