نگاهی به روایت داستانی امانوئل بوو؛
درخشش سقوط در «شب آخر» بوو در «شب آخر» با همان جزییاتنگاری وسواسی و بیرحمانهای که در «اَرمان» و «بِکُن-لِبرویر» دیده بودیم، هذیانها، تغییر رنگ لبها و بوی گاز را ثبت میکند تا تعلیق داستان را به اوج برساند. رمان کوتاه «شب آخر» را که در سال ۱۹۳۹ نوشته شده، میتوان عصاره و اوج تمام دغدغههای وجودی امانوئل بوو دانست. داستان در یک روز غمانگیز و بارانی نوامبر، در اتاق تاریک یک هتل کوچک در محله مونمارتر پاریس آغاز میشود. شخصیت اصلی داستان، مردی به نام آرنولد است که در اوج تنهایی، انزوا و بحرانِ شدیدِ ناامیدی، منتظر معشوقه خود نشسته است. بوو در «شب آخر» با همان جزییاتنگاریِ وسواسی و بیرحمانهای که در «اَرمان» و «بِکُن-لِبرویر» دیده بودیم، هذیانها، تغییر رنگ لبها و بوی گاز را ثبت میکند تا تعلیق داستان را به اوج برساند. نبوغ بوو در این رمان کوتاه، دراماتیزهکردن فضای مبهم میان مرگ و بیداری است. آرنولد درگیر یک بحران متعارف بیرونی نیست؛ دشمن اصلی او در درونِ ذهن مضطرب خودش نشسته است. او از قضاوت، تنهایی و بالاتر از همه، از مواجهه با حقیقتِ عریان وجود خودش وحشت دارد ibna.ir/x6JkP