گفتوگوی منتشر نشده با سردار شهید علیرضا تنگسیری؛
باید ادامه بدیم! در بخشی از این گفتوگو سردار شهید تنگسیری به خاطر میآورد: نوجوانی بود تقریباً پانزده، شانزده ساله که داخل سنگر عراقیها نارنجک انداخته بود و ترکشهای آن به صورتش خورده بود و از صورتش خون جاری بود. به او گفتم: «عمو چی شدی؟» با لحنی معنوی فقط گفت: «باید ادامه بدیم.» گفتم: «برید جلو، منم هستم!» ️در عملیات بیتالمقدس که با حسابهای نظامی جور در نمیآمد، من ناظر فداکاری و رشادت برادرهایم بودم. برادری بود به نام چنگیزی که روی مین رفته بود و پایش از ساق قطع شده بود. آن زمان من جانشین گردان بودم. به ایشان گفتم: «برگرد عقب.» گفت: «نه، برنمیگردم و میخواهم ادامه بدهم.» با اینکه خون از پایش جاری بود و درد داشت، اما ادامه داد تا مرحله اول که منجر به آزادسازی جاده استراتژیک خرمشهر ـ اهواز شد. با وضعیت ناهنجار پایش، فقط زمانی منطقه را ترک کرد که شرایط عادی شده بود و کمی باند روی پایش کشیده بود. ️آن شب مهتاب بود به یاد دارم صدای عراقیها از آن سوی نهر میآمد. سروصدا میکردند. صحبت میکردند. چون مهتاب بود مثل روز بلند حرف میزدند و صدایشان کامل میآمد. ما به مقصود خودمان رسیدیم. دا