همه اخبار
یادداشت/ننه عصمت دستکش میبافت و ما فکر میکردیم زمستان است!
ننه عصمت، دستکش میبافتی و ما فکر میکردیم زمستان است؛ نمیدانستیم تو بردار تنهایی، گرمای یک ملت را میبافی و با هر رج، رشتهای از امید را به روزگار سرد ما گره میزنی. وقتی خبر رفتنت رسید، انگار پنجرهای رو به کوچههای قدیمی یزد باز شد بادگیرها در باد به حرکت درآمدند، بوی چای و نان تازه پیچید و خاطره مادربزرگهایی زنده شد که دستهای ترکخوردهشان پناه روزهای سخت ما بود.