یادداشتی از یوریک کریم مسیحی؛
(ادبیات بیصاحب در باتلاق)[ ibna.ir/x6K55 ) تجربهتاریخی ما مردم، ما ایرانیها، نشان میدهد که در همیشهی تاریخی که میشناسیم، همیشه غَشِ تقریباً همهی ما به تَعَبُد و خاکساری و سرسپردگی و بزرگسازی و گوش بهفرمانی بوده، چرا که کار را آسان میکند وقتی لازم نیست خودمان فکر کنیم، هم فکر کردن سخت است و هم قدمی بعد از فکر کردن با خودش مسئولیت میآورد که کمابیش کسیمان حاضر به پذیرش نیست، به همین خاطر «آتوریته»سازی به کار میافتد و بزرگانی پدید میآیند که درواقع پدیدشان آوردهایم. ️این طرز سرسپردگی و تعطیلی عقل و مانع از حرف و نظر دیگران شدن، چون دربارهی شخص مورد پرستش آنها با جناب و حضرت و استاد و شاهکارِ خالی و شاهکار بیهمتا در جهان و اَبَرشاهکار و امثال اینها حرف نزدی، کارت تمام است. حکایتهایی که قاسم هاشمینژاد در «سیبیّ و دو آینه» جمع کرده در حد ورق زدن و چشم انداختن بخوانید ببینید مطیع بودن و چرا نیاوردن در حرف عارفِ فرهمند، و سرسپردگی و «هفتاد سال» بندگیِ حق کردن و به خاکِ افتادن و ذکر حق را برای پیرِ مراد گفتنِ درویشِ خاکسار، به خاطر یک حرف یا یک نگاه ناراضیِ شیخ و پیر و عارف خاکد