پایان یک رفاقت طلایی؛
چرا رفاقت سارتر و کامو به بنبست رسید؟ ️تصور کنید دو غول فکری که روزگاری در کافههای پاریس دوشادوش یکدیگر علیه فاشیسم و پوچی جنگ قلم میزدند، ناگهان چنان تیغ قلم را بر گلوی هم بگذارند که ترکشهای جدال قلمیشان فضای روشنفکری جهان را دگرگون کند. قصه ژان پل سارتر و آلبر کامو تنها روایت یک قهر روشنفکرانه نیست؛ آینه تمامنمای تلاطمهای فکری سده بیستم است. ️سارتر عنوان «اگزیستانسیالیست» را با آغوش باز پذیرفت، اما کامو ترجیح داد اندیشهاش را با عنوان «فلسفه پوچی» تعریف کند. سارتر مذهب را خصم صریح آزادی میدانست؛ در مقابل، کامو زاویهای ستیزهجویانه با امر قدسی نداشت. سارتر، وضعیت بشری را در حفره میان آگاهی و جهان جستوجو میکرد و شعار معروفش «وجود مقدم بر ماهیت است» شد؛ یعنی انسان خودش، خودش را میسازد. در نقطه مقابل، کامو وضعیت بشر را مواجهه میان اشتیاق انسان به معنا و سکوت کرکننده جهان میدید و میگفت: «باید سیزیف را خوشبخت پنداشت». این شکاف در سیاست، ژرفتر هم شد: سارتر کمونیستی بود که معتقد بود برای رسیدن به جامعه آرمانی، گاهی باید دستها را آلوده کرد و شوروی را تنها روزنه امید کارگران جه